تبليغاتX
ایران وطن من - اعتقادات و اخلاق امام خمینی در منزل
 
 
متن نامه امام خمینی به همسرش در سال ۱۳۱۲

«تصدقت شوم؛ الهي قربانت بروم، در اين مدت كه مبتلاي به جدايي از آن نور چشم عزيز و قوت قلبم گرديدم متذكر شما هستم و صورت زيبايت در آينه قلبم منقوش است. عزيزم، اميدوارم خداوند شما را به سلامت و خوشي در پناه خودش حفظ كند. [حال] من با هر شدتي باشد مي‌گذرد ولي به حمدالله تاكنون هرچه پيش آمد خوش بوده و الان در شهر زيباي بيروت هستم. حقيقتا جاي شما خالي است. فقط براي تماشاي شهر و دريا خيلي منظره خوش دارد. صد حيف كه محبوب عزيزم همراهم نيست كه اين منظره عالي به دل بچسبد... ايام عمر و عزت مستدام. تصدقت. قربانت؛ روح‌الله.»

و اما اخلاق اقای خمینی در منزل از قول نزدیکانش

رابطه خانم با آقا يك رابطه بسيار محترمانه‌اي بوده است. خانم در اول زندگي به آقا گفتند كه بياييد تعبيرات‌مان را با يكديگر محترمانه بكنيم و همديگر را محترمانه صدا بزنيم. هيچ وقت امام يك كلام بي‌احترامي به خانم نكردند و ايشان هم همين‌طور. در طول زندگي 70 ساله آنها هم هيچ‌گاه امام با صداي بلند با ايشان صحبت نكردند. در اواخر حيات امام، خانم به شاه‌عبدالعظيم براي زيارت رفته بودند و دير شده بود. در حالي كه آقا معمولا ساعت 2 بعدازظهر ناهار مي‌خوردند. امام يك ساعت و نيم سر سفره نشسته بودند تا خانم بيايد و غذا نخورده بودند. هيچ‌گاه امام از خانم نخواستند كه فلان چيز را برايشان بياورند؛ آب، چاي و...»

خديجه خانم در بيان خاطراتش در اين باره مي‌گويد: «حضرت امام به من خيلي احترام مي‌گذاشتند و خيلي اهميت مي‌دادند. هيچ حرف بد يا زشتي به من نمي‌زدند. امام حتي در اوج عصبانيت هرگز بي‌احترامي و اسائه ادب نمي‌كردند. هميشه در اتاق، جاي بهتر را به من تعارف مي‌كردند تا من نمي‌آمدم، سر سفره، خوردن غذا را شروع نمي‌كردند. حتي حاضر نبودند كه من در خانه كار كنم. هميشه به من مي‌گفتند: «جارو نكن». اگر مي‌خواستم لب حوض روسري بچه را بشويم مي‌آمدند و مي‌گفتند: بلند شو، تو نبايد بشويي...» امام حتي در مسائل شخصي خانم دخالت نمي‌كرد و در مورد لباس و رفت و آمدهاي او نظر نمي‌داد. نوه امام از قول مادربزرگش مي‌گويد: « اصلا امام كاري به رفت و آمد ايشان نداشت. فقط در ابتدا، امام بايد خانواده يا فرد مورد نظر را مي‌شناختند، اما پس از آن ديگر حرفي نمي‌زدند. در مورد لباس خانم هم كه لباسشان از سوي مادرشان از تهران فرستاده مي‌شد، هيچ وقت امام درباره نامناسب بودن آن سخني نمي‌گفتند. حتي روزي آقا براي دخترشان كه 12 ساله بودند كفش قرمز رنگ مي‌خرند، در آن موقع اصلا رسم نبوده است و دختران بايد كفش سياه پا مي‌كردند. البته خود خانم هم مراعات مي‌كردند، اما خود ايشان مي‌فرمودند كه هيچ‌گاه نشد كه در نوع پوشش يا رفت و آمدم با كسي اظهارنظر كنند.»

امام كلا در زندگي به يك اصل معتقد بودند كه خانم اين اصل را اينگونه روايت مي‌كنند: اگر مي‌خواهيد به بهشت برويد؛ دو كار انجام دهيد: اول اينكه هرچه خداوند واجب دانسته، انجام دهيد و هرچه حرام دانسته، انجام ندهيد. امام فقط اين دو قيد را گذاشته‌اند. البته خانم و خانواده كاملا رعايت مي‌كردند چرا كه آقا، فردي نبودند كه در برابر خلاف شرع سكوت بكنند.»

اما به هر حال، خانم هم اين رفتار امام را تاييد مي‌كند و مي‌گويد: «به مستحبات خيلي كاري نداشتند. به كارهاي من هم كاري نداشتند. هر طوري كه دوست داشتم، زندگي مي‌كردم.»‌ امام حتي منزل را به محلي براي تدريس تبديل كرده بودند و به همسر خود به عنوان شاگرد «جامع‌المقدمات» مي‌آموختند: «خانم قبل از ازدواج مدتي ادبيات عرب را نزد پدرشان فرا گرفته بودند. نزد امام هم ادامه دادند و كتاب «جامع‌المقدمات» را مي‌خواندند. امام سريع درس مي‌دادند، از خانم پرسيدم كه ايشان اينگونه تدريس مي‌كردند، شما متوجه مي‌شديد؟ ايشان فرمودند: بله، مي فهميدم. خانم حافظه فوق‌العاده‌اي داشتند، يك غزل را يك بار مي‌خواندند، حفظ مي‌شدند. البته ايشان ذوق شعري هم داشتند. تدريس امام به خانم چندماهي طول مي‌كشد، اما پس از تولد فرزندان، مشغوليت‌شان در خانه بيشتر شد ....

 

  نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 18:15  توسط حمید رضا اساسه  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM