تبليغاتX
ایران وطن من
 
 

اصلاحات یعنی اصلاح در روش ها نه اصلاح مبانی و هدف ها. آن چیزی که اتفاق افتاد این بود که به دلیل تعریف نشدن اصلاحات هر کسی آمد این را از منظر خودش تعریف کرد نتیجه این شد، یک جبهه بزرگ یا به تعبیر عامیانه اش جبهه گل و گشادی درست شد به نام جبهه دوم خرداد که از مجمع روحانیون مبارز  تا گروه های دیگر در آن جا گرفت یک سر این جبهه کسانی بودند که نزدیک ترین نیرو ها به خط امام بودند که ولایت فقیه را آنها در گوشت و پوست و خون ما کردند یعنی بنده تا آن جا که یادم می آید و کم سن وسال تر از الان بودم وشور ونشاط جوانی آن دوره را داشتیم از کسانی بودم که در دوره مجلس سوم تلاش میکردیم سمپاتی می کردیم برای این جریان که به هر ترتیب این ها شناخته شوند و رای بیاورند. از آن دوره  کسانی در جریان اصلاحات جای گرفتند تا ملی مذهبی ها که حضرت امام طردشان کرد و آن تعابیر را در مورد آن ها دارد و این جبهه تا آن طرف آب هم رفت یعنی شما می بینید بعضی از کسانی که فراری بودند و با همان اصول ما و با همان امام ما و با همان خط روشن ما مشکل داشتند رفتند و ادعای اصلاح طلبی کردند.

البته در بیانات آقای ابطحی این بود که اصلاحات یک "نه" بود به جریان حاکم، خب سئوال این است که جریان حاکم قبل از دوم خرداد مگر چه کسانی بودند، دولت سازندگی و کارگزاران که نصف بیشتر  وزرای آقای خاتمی از همان طیف آقای هاشمی بودند همین الآن هم آقای هاشمی در بیاناتش معتقد است که متولی دوم خرداد ایشان بوده. پس این "نه" در دوم خرداد به چه بوده،  و یا به چه کسی بوده است؟

مجری: وقت شما تمام است. آقای رسایی.اشاره ای به بیانیه انجمن داشتند من باید عرض کنم پس از قبول دعوت آقایان رسایی و ابطحی برای مناظره ما با دوستان تشکل های دیگر مکاتبه کردیم و از آن ها خواستیم تا در مراسمی که از سوی یک تشکل اصلاح طلب بر گزار می گردد بیایند و اعلان موضع کنند آقای رسایی بهترین کار ما این بود که با تشکل های منتقد مان مکاتبه کردیم  و ما برنامه را دو به یک کردیم .استفاده از تریبون یک تشکل اصلاح طلب که در اختیار دو تشکل اصول گرا قرار گرفته است،هیچ وقت در پردیس قم چنین موضوعی سابقه نداشته است و دوستانی که در این جا بیانیه خواندند هیچ وقت در جمع این چنینی اعلان موضع نداشتند
ادامه مطلب
  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 0:20  توسط حمید رضا اساسه  | 

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد ،

 خدا گفت : نه ! رها کردن کار توست .  تو باید از آنها دست بکشی .

 از خدا خواستم تا کودک معلولم را درمان کند ،

 خدا گفت: نه ! روح او بی نقص است و تن او موقت و فناپذیر .

 از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد ، خدا گفت: نه !

 شکیبایی زاده رنج و سختی است . شکیبایی بخشیدنی نیست ، به دست آوردنی است .

 از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد، خدا گفت: نه !

 من به تو نعمت و برکت دادم ، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری .

 از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد ، خدا گفت: نه !

 رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر، و به من نزدیکت میکند .

از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد ، خدا گفت: نه !

 بایسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالی اما من تو را هرس خواهم کرد ،

 تا سودمند و پر ثمر شوی . من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفریند .

 از خدا خواستم و باز گفت : نه . من به تو زندگی خواهم داد ،

 تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری .

 از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم ، همانگونه که او مرا دوست دارد .

 و خدا گفت: آه ، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم !

  نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 20:37  توسط حمید رضا اساسه  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM